می دانم که اکنون ، حالا ، مثل همیشه اگر حالت را بپرسم پاسخت جز نشانی از خوبی نخواهد بود ؛ امّا می دانم که چون هر بار تنت از سوز و داغ زخم های کهنه رنجور است و بیمار ...
مهربان من ! می بینمت که چه ساده هر از گاه ، به دور از چشم مردان و نامردان به من لبخند می زنی ، خالی از هر ابهامی. آه امّا چگونه باور کنم که لبخندت شادناک است ؟
در پس هر نگاهت موجی از تلاطم شکست و وحشت مرا غرق می کند ؛ و من ، به اجبار ، بی تفاوت از کنارشان می گذرم و نگاهی حتّی به گوشه چشمی هم نمی اندازم یه ترس آنکه نامردان بفهمند ، چه می دانم از تو !
می ترسم ؛ از فردای بی فردایت ...
دستم را بگیر. تو را خواهم برد از هیاهوی این جنگل سیاه به دریایی بی کران . تو را خواهم برد با آنکه دوستش می داری و او به تو جان می دهد ...
به جایی ناکجا ؛ جایی که در آن آنچه می خواهی باشد :
عشق ، حقیقت ، صداقت
|